دانای بزرگی از شهری می گذشت. گذر او به بازار افتاد. در میان بازار دید که مردم کلاغ مرده ای را تماشا می کنند. جلوتر رفت و رو به کلاغ گفت: "کیش"، ناگهان کلاغ برخواست و به پرواز در آمد. مردم در شگفت شدند که این کیست که چنین توانست کرد. یار و همراه او شدند و خود را هوادار و پیرو او نامیدند و از گرد او دور نمی شدند.

فردا روز آن پیر دانا باز به میانه بازار رسید. به ناگهان در پیش چشم مردم بر زمین نشست و پیشاب نمود. مردم در شگفت شدند که این چه کاری است که این نادان می کند و آغاز کردند به بد گویی از او و اینکه چنین کسی شایسته هواداری آنها نیست و او را از شهر بیرون راندند.

پیر دانا در دروازه شهر رو به شهر و مردمانش گفت:

مردمی که با یک "کیش" هوادارت شوند و با یک "جیش" دشمنت نه هواداری شان ارزشی دارد نه دشمنی شان