وفاداری
همه شما قصه عشق هاي درون كتاب و داستانها را خوانده ايد ليلي و مجنون ، شيرين و فرهاد ،بيژن و منيژه و........ولي من مي خواهم قصه اي جديد براي شما بگوييم
پيرمرد و پيرن سالهاي سال بود كه در كنار يكديگر زندگي مي كردند انها برخلاف هم سن و سالان خود دو بچه بيشتر نداشتند يك پسر و يك دختر كه انها نيز سالهاي سال بود ازدواج كرده و رفته بودند البته انها و فرزنداننشان مرتبا و تقريبا هر روز به اين دو نفر سر ميزدند و كارهاي انها را انجام مي دادند ولي در ساعات ديگر اين دو مونس و همدم يكديگر بودند در تمام اين سالها اگر از ديوار خانه انها صدايي بلند شده بود كسي صداي انها را نيز شنيده بود مگر صداي اذان و نماز پيرمرد اين اواخر زن مريض شد و مرد علي رغم كهولت سن و ناتواني مراقب او بود (البته با كمك دختر و عروس و دختران خواهر) تا اينكه زن مريض شد و بعد از يك بيماري سخت درگذشت و دقبقا" از همان روز پيرمرد از پا افتاد گويي كه انچه اين مدت او را سر پا نگه داشته بود عشق به زن و مراقبت از او بود و به فاصله دو هفته بعد از همسرش درگذشت واكنون هم هر دو در امام زاده سيد محمد در كنارهم آرميده اند تا همانطور كه زمان زنده بودن مونس هم بودند پس مرگ هم در كنار يكديگر باشند خدايشان بيامرزد